خبر شهادت ابوالفضل نیکزاد و از خواهرم شنیدم
مثل همیشه خودم و نگه داشتم و گریه نکردم تا تلفن تموم شد، چند دقیقه همونجا نشسته بودم و آروم گریه می کردم، جوری که بچه هام متوجه نشن، خانمم اما خبر و شنیده بود و داشت زیر چشمی نگاهم می کرد، بعدش زنگ زدم به آقا سید میثم باجناقم و گفتم شنیدی خبر شهادت ابوالفضل رو؟ گفت آره مگه نمی دونستی؟ گفت که هنوز پیکرش برنگشته و احتمالا شنبه یکشنبه از دمشق بر می گردوندنش، تو دلم ناراحت از اینکه خیلی دیر خبر و شنیده بودم ...
صبح بعد صبحانه رفتم تو محله طیب که برم خونه آقا ابوالفضل اینها، تو راه پسرخاله ام محمد و دیدم گفت که از اینجا رفته اند و فعلا تو خانه آقا جواد هستند، زنگ زدیم به آقا محمد حسین نیکزاد پسر عموی شهید و آدرسش و گرفتیم که بعد از ظهر بریم خونه آقا جواد، منم رفتم خونه و پیراهن سفیدم و آماده کردم و پوشیدم، آخه واسه شهید که کسی سیاه نمی پوشه...
طاقت نیاوردم و آماده شدم که برم خونه آقا جواد اینا، زنگ زدم به محمد آقا پسر خاله ام و با هم راهی شدیم، تو راه ماشین خراب شد و خلاصه با اسیری رسیدیم خونه آقا جواد اینا، آقا سید محمود حسینی پایین در ایستاده بود، روبوسی کردیم و عرض تسلیت گفتیم و ما رو راهنمایی کرد به داخل منزل آقا جواد، برق رفته بود و همه جا تاریک بود، این غصه دلمون و بیشتر می کرد، خلاصه رسیدیم جلو در آپارتمان، واقعا شرایط عجیبی بود، در که باز شد آقا جواد و آقا مهدی آمدند استقبال، اونام لباس مشکی نپوشیده بودند، ی لباس معمولی تنشون بود، آقا جواد خیلی گریه می کرد و مدام می گفت خوش به حال ابوالفضل، آره واقعا خوش به حال ابوالفضل...
سر صحبت باز شد و آقا مهدی گفت که اول خودش ثبت نام کرده بوده، اما قرعه به نام آقا ابوالفضل افتاده و ایشان زودتر اعزام شده... خلاصه آقا ابوالفضل والسابقون السابقون شده و آقا مهدی حالا جا مونده...
رو به آقا جواد گفتم آقا من واقعا نمی دونم باید تبریک بگم یا تسلیت... آخه شهادت جا تبریک داره، اما بالاخره خانواده دچار مشکل می شن و سختی هم داره... اما انقدر که شهادت عزت آور هست، باید به شهید غبطه خورد و به خاطر این مقام تبریک گفت...
آقا جواد هم گفت بله، واقعا ابوالفضل برنده شد، ابوالفضل خودش راهش و انتخاب کرد و چه چیزی بهتر از شهادت، ما هم نمی دونیم کی قرار هست بمیریم، شاید همین نزدیکی ها قلبمون بگیره و تمام بشه، اما شهادت...
خانواده دایی آقا ابوالفضل که پدر خانمش هم می شن رسیدند، گریه ها بالا گرفت و همدیگر و در آغوش کشیدند و به هم سر سلامتی می دادند وتسلیت می گفتند، اما همه دلشون قرص و محکم بود که آقا ابوالفضل شهید شده... ما هم دیگه بلند شدیم که زودتر بریم و مزاحمشون نباشیم، بغض گلوم و گرفته بود و دیگه حرف نمی زدم، دوست نداشتم بغضم جلو آقا جواد و آقا مهدی بترکه! اونا به اندازه کافی گریه کرده می کردند، فقط با حرکت سر ازشون خداحافظی کردم و محمد آقا داشت حرف می زد...
تا حالا نشده روزی بیاد و فکر ابوالفضل تو ذهنم نیامده باشه، اون صحنه ی آخری که اوز دیده بودمش، قد بلند و خوش هیکل، داشت از کر سر میامد پایین، سلام علیک کردیم و گذشتیم...

این مطلب و نوشتم تا خودم یادم نره ی عده رفتند تا ما امنیت داشته باشیم، تا ابد مدیون خون ایر بزرگواران هستیم